تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
ز سرگذشت چمن دل به درد می آید

ببند پنجره را باد سرد می اید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:26  توسط مریم   | 

این روزها به یمن حضور نگار خانم آخرین ماه مرخصیم رو میگذرونم و خلاصه از اخبار و فضای انتخاباتی دورم.

 روزها یه زمانی رو برای چک کردن سایتهای خبری صرف می کنم تا کمی فضا دستم بیاد. حالا که بیرون از فضای رسانه ای عملکرد رسانه ها رو می بینم متوجه ضعف بزرگمون می شم. همه سایتها و روزنامه های ما این روزها تبدیل به ستاد تبلیغاتی شدن و مراجعه به اونها هیچ آگاهی واقعی در اختیار مخاطب نمی گذاره و تو هر کدوم سرک می کشی یه جوری فضا رو ترسیم می کنن که انگار کاندیدای مورد حمایت خودشون بالاترین رای رو میاره.

 تو کوچه خیابون هم که میری باز فضا دستت نمیاد چون حجم تبلیغات گول زننده است و مانع از دریافت نظر واقعی مردم میشه. با دوستان و آشنایان هم که تماس میگیریم نظرات متفاوتی دارن و واقعا گیج کننده است. نمی دونم حالا برای من اینجوریه یا حتی دوستایی که تو متن اخبار و جریانها هستن هم با فضای غیر قابل پیش بینی روبرو هستن...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 13:10  توسط مریم   | 

یادمه بچه که بودیم گاهی صدایی توی کوچه می پیچید و داد می زد: "چراغ.. سماور ...رویی شکسته... پلاستیک کهنه می خریم" و یادمه که ما هم تو عالم بچگی گاهی این صدا رو تقلید می کردیم.

چند سالی بود که دیگه چنین صدایی نشنیده بودم اما این روزا خونه هستم و توجهم به صداهای کوچه بیشتر شده. چند روزیه صدای مشابهی می شنوم اما نه چراغ و سماور و ... اون داد می زنه: " میز ناهارخوری... مبلمان... رادیاتور.... دیگ موتورخونه  ... لوازم انباری می خریم." می تونم حدس بزنم که چند سالی دیگه بیان و فریاد بزنن که "ال سی دی... مانیتور ... ماکروویو...لپ تاپ ... موبایل شکسته می خریم."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:53  توسط مریم   | 

ناگهان نگار من چو آن مه نو آمد از سفر

هفتم دی ماه مسافر کوچولوی ما از سفر اومد...

من مادر شدم و به نظرم این بزرگترین اتفاقیه که می تونه تو زندگی یه زن بیفته ... درسته که ۹ ماه تمام به این فکر کردم که با اومدن نگار ممکنه محدودیت هایی تو زندگیم ایجاد بشه و مدام نگرانی های رنگ و وارنگ سراغم می اومد و مدام به این فکر می کردم شاید هنوز آمادگی پذیریش چنین مسئولیتی رو ندارم اما با اومدن فرشته کوچولویی به نام نگار همه نگرانی ها جاشونو به شادی عجیبی داد که از لحظه شنیدن صدای گریه نگارم هنگام پا گذاشتن به این دنیا تا امروز که ۱۱ روز از عمر دردونه ام می گذره مدام خودم رو در آستانه شکسته شدن بغض و روانه شدن اشک شوق میبینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:2  توسط مریم   | 

تظاهرات مردم عراق در حمايت از خبرنگار البغداديه

لنگه كفشايي كه خبرنگار البغداديه باهاشون سر بوش رو نشونه رفت رو همه ديدن و شبكه‌هاي ماهواره‌اي و تلوزيوني از صبح هزاران بار تصوير و خبرش رو پخش كرد، پوشش خبري شبيه ۱۱ سپتامبر بود، بدجوري تو برجك بوش خورد خيلي بدتر از اون بلايي كه سر برجاي دو قلو اومد.

حس پرت كردن كفش يا يه چيزي محترمانه‌تر مثل خودكار سر اون كسي كه داره حرف مفت تحويل خبرنگارا مي‌ده هزاران بار به سرم زده و امروز احساس كردم اين خبرنگاره رو درك مي‌كنم، فقط اون شجاعت داشت اين فكرو عملي كنه. حس مي‌كنم خيلي از خبرنگارا گاهي اين احساس بهشون دست مي‌ده...

حالا شايد دوستام فكر كنن كه خيلي خشونت طلب شدم و مثلا بگن كه ميشه با يه سوال كوبنده اين كار رو انجام داد اما خدايي كاري كه اين خبرنگار كرد رو خيلي مي‌پسندم چون هرگز بازتاب خبري يه سوال يا حتي يه اعتراض زبوني به اين گستردگي نيست...

مردم عراق هم لنگه كفشايي رو به دست گرفتن و دارن راهپيمايي مي‌كنن تا حمايت خود را از اين خبرنگار اعلام كنن و مثل اينكه نهضت كفش راه افتاده ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:21  توسط مریم   |