|
|
|
|
|
اتفاق تلخي كه در خرمدره افتاد و مرگ سه كودك بر اثر ازدحام در برنامه خاله شادونه‘ فاجعه دردناكيه كه من تجربه چنين موقعيتي را داشتم.
بيشتر از دو سال پيش در و ديوارهاي شهر شيراز مملو شد از پوستر تبليغاتي نمايش فيتيله اي ها در شيراز‘ من هم كه اونجا مترصد يه فرصت بودم تا شايد لحظه هاي خوشي بتونم براي دختر كوچولوم خلق كنم بليط تهيه كردم و رفتم. برنامه توي يه ورزشگاه بود و جمعيت زيادي در اطراف اونجا حضور داشتند. من هم به محض رسيدن توي صف ايستادم و برنامه دو ساعت بعد از موعدي كه توي بليط درج شده بود شروع شد. به محض باز شدن درهاي سالن متوجه شديم كه بليطهايي كه ما تهيه كرديم هيچ ارزشي نداره چون برگزار كننده ها جمعيت رو رها كرده بودن و همه از در ديوار و نرده ها وارد ورزشگاه شدن.
از پله هاي سالن سر پوشيده كه بالا ميرفتيم اونقدر ازدحام جمعيت و فشار زياد بود كه من ترجيح دادم منتظر بمونم تا خلوت تر بشه اما از دور شاهد بودم كه بر اثر فشار و ازدحام و گرما و معطلي چند ساعته‘ بعضي از بچه ها دچار تهوع و استفراق شده بودن و بچه هايي كه اومده بودن تا بهشون خوش بگذره اغلب گريه ميكردن. وقتي سراغ مسئولان برگزاري مراسم رو گرفتم تا اعتراض كنم با چند نفر مواجه شدم كه بيشتر به اراذل و اوباش شبيه بودن و كلي هم منو مسخره كردن. حالا به هر حال و به هر دليلي يكي پيدا شد و منو به سالن راهنمايي كرد. وارد سالن كه شدم ديدم كه چندين برابر ظرفيت سالن جمعيت اونجا حضور دارن و ما مجبور شديم تو شرايط خيلي بدي با دخترم روي زمين بنشينم و خيلي هم دخترم اذيت شد و حتي بعد از اون دچار گرمازدگي شديد و اسهال و استفراغ شد. اون زمان داشتم فكر ميكردم كه چرا برنامه اي با اون همه تبليغات بايد به اين وضع فجيع برگزار بشه و مدام به اين فكر ميكردم اگه توي اون ازدحام بلايي سر بچه ها بياد كي مسئوله؟! متاسفانه تمام فكراي من كه اون موقع بدبينانه و محال به نظر ميرسيد توي خرمدره به واقعيت تبديل شد!!! الان بايد ببينيم كه واقعا چه كسي مسئوله؟؟ آيا اين تجربه تلخ ديگه تكرار نميشه؟!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:10 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا لنگ دراز عزیزم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:38 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تهي مي شوي ناگهان
در همين ناگهان است كه سردت مي شود سردت مي شود و دنيا برايت زمهرير مي شود تهي مي شوي ناگهان آنگاه كه قلبت حتي از يخ هم تهي مي شود تهي مي شوي ناگهان
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:22 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
با اینکه خسته ای شاید از این دنیای پر از سختی
یه احساسی بهت میگه چه بی اندازه خوشبختی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 2:47 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم يه دوست ميخواد كه حرف بزنم و گوش بده و اونقدر هيچي نگه و فقط تائيدم كنه تا خالي بشم ... بعد هم دو تا چشم كه وقتي چشماي من اشكي شد ببينم اون هم داره اشك ميريزه .... اون هم من اينور نيمكت و اون اونور نيمكت ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:41 توسط مریم
|
|
||