|
|
|
|
|
لنگه كفشايي كه خبرنگار البغداديه باهاشون سر بوش رو نشونه رفت رو همه ديدن و شبكههاي ماهوارهاي و تلوزيوني از صبح هزاران بار تصوير و خبرش رو پخش كرد، پوشش خبري شبيه ۱۱ سپتامبر بود، بدجوري تو برجك بوش خورد خيلي بدتر از اون بلايي كه سر برجاي دو قلو اومد. حس پرت كردن كفش يا يه چيزي محترمانهتر مثل خودكار سر اون كسي كه داره حرف مفت تحويل خبرنگارا ميده هزاران بار به سرم زده و امروز احساس كردم اين خبرنگاره رو درك ميكنم، فقط اون شجاعت داشت اين فكرو عملي كنه. حس ميكنم خيلي از خبرنگارا گاهي اين احساس بهشون دست ميده... حالا شايد دوستام فكر كنن كه خيلي خشونت طلب شدم و مثلا بگن كه ميشه با يه سوال كوبنده اين كار رو انجام داد اما خدايي كاري كه اين خبرنگار كرد رو خيلي ميپسندم چون هرگز بازتاب خبري يه سوال يا حتي يه اعتراض زبوني به اين گستردگي نيست... مردم عراق هم لنگه كفشايي رو به دست گرفتن و دارن راهپيمايي ميكنن تا حمايت خود را از اين خبرنگار اعلام كنن و مثل اينكه نهضت كفش راه افتاده ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
"تمام فرداها در نيم شبي به سراغت ميآيد، از تراكم فرداهاست كه خوابت نميبرد" حالا شده حكايت اين شباي من كه از فكر و خيال فرداها خوابم نميبره... فكر ميكنم بين زمين و هوا موندم و نميدونم فردا چي ميشه.
امروز توي اتوبوس يه خانمي با يه پسر بچه ۳- ۴ ساله كنارم نشسته بود و پسرك كلي سوال از مامانش پرسيد، خلاصه مامانه واسه اينكه از شر چرا هاي پسر رها بشه گفت تو برو تو مردونه بشين مگه مرد نيستي؟ پسر دوباره سوال كرد كه چرا؟ چرا مردا بايد اونور بشينن، مادر بيحوصله هم گفت چون مردن، پسر گفت پس با هم بريم، مامانه گفت من نميتونم بيام چون زنم، باز هم سره يه چرا جلو مامانش سبز كرد. اونقدر چراهاي پسر و جواباي سربالاي مادر ادامه پيدا كرد كه مامانه تهديدش كرد كه زياد حرف بزنه تنهايي پياده ميشه، باز هم پسره گفت:چرا؟ مامانه گفت: چون حوصله ندارم؟ باز پسره در اومد كه حوصله ندارم يعني چي؟ .... منم حوصله ندارم اما نميدونم يعني چي؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:46 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز شخصيتهاي سياسي از هر طيف و سليقهاي به ميهماني لاريجاني آمده بودند و آخرين روزي هم بود كه من به مجلس ميرفتم. گزارشش رو همه جا نوشتن و پخش كردن، حرف تازهاي براي گفتن نيست.
همه دشمناي سابق در كنار هم گل ميگفتن و گل ميشنفتن، خاتمي يادش رفته بود كه چه زجههايي از دست سيماي لاريجاني ميزد، جنتي و كروبي با اون همه ناله و نفريناي مجلس ششم كه ديگه اواخر ديگه كروبي ميگفت من كه نطق ميكنم يه سري هم به صحراي كربلا ميزنم و زبان شكوه و گلايه از جنتي باز ميكرد، هاشمي با رقباش تو انتخابات رياست جمهوري نهم جمع شده بودن ... مهندس سحابي هم بود و با روحالله حسينيان خوش و بش ميكرد، چهره همه شاد و خندون بود... روزنامه كارگزاران تيتر زده بود "تمرين وحدت ملي" البته بدون احمدي نژاد. حافظه تاريخي ما اونقدر هم ضعيف نشده، اين مدل وحدت ظاهري و بي مبنا كه حتي مردم هم نه باور كردن و نه بهش اعتماد كردن رو دور دوم انتخابات نهم رياست جمهوري هم تجربه كرديم، همه دشمنان قديمي تبديل شدن به دوستاي صميمي و ايستادن پشت هاشمي، نتيجه اش رو هم ديدم... يه تعبيري يكي از استاداي فرهيخته ما به كار ميبرد و ميگفت قدرت تو كشور ما مثل گوشته كه دست يه گربه ميافته وقتي كه يكي اونو ميگيره بقيه چنگ و پنجه مياندازن كه به اون قدرت برسن الان هم فكر ميكنم اگه قدرت به دست حاضران نشست بهارستان بيفته نميتونن دور يه ميز بشينن و با هم اين گوشت رو تقسيم كنن اونقدر به هم چنگ و پنجه مياندازن كه ديگر وحدت فوري و ملي و ... همه چي از يادشون ميره.... گفتم گوشت، دلم نيومد نگم ديروز تو حاشيه ضيافت بهارستان چه بخور بخوري بود. جلسه كه تموم شد اعلام كردن كه نماز جماعت تو تالار آفتاب برگزار ميشه، خبرنگارا حساب ميكردن كه اين همه آدم تو تالار آفتاب جا نميشن، خلاصه از جايگاه تماشاچيهاي صحن كه به راهروهاي طبقه بالا رسيديم همزمان صداي اذان هم مياومد و مهمونا هم از درهاي صحن در طبقه پايين خارج ميشدن و البته در حالي كه صداي الله اكبر هم بلند شده بود به سمت ميز رنگيني كه ۶ نوع غذا و چند نوع دسر روش چيده شده بود رفتن. جالب اينجا كه كمتر برنج ميكشيدن و سعي ميكردن حجم معده رو با ماهيچه و مرغ و ماهي و ميگو و خورش فسنجون پر كنن. خبرنگارا هم از كريدورهاي طبقه بالا ناظر اين بخش ضيافت بودن و آمار ميگرفتن كه مثلا چندتا نماينده فعلي و ادوار مشغول غذا خوردن هستن و نماز جماعت رو فراموش كردن و چند نفر حاج آقا هستن و چند تا چهره آشنا هستن و چند تا سيني غذا خالي ميشه و دوباره ميز پر ميشه و خوشبختانه از سفره رنگين لاريجاني هم بي نصيب موندن كه البته جاي شكر گذاري داره .... ميوه خوردنشون هم ديدني بود يه جايي براشون پيشدستي گذاشته بودن اما چون مسافت زياد بود (مثلا يكي دو متر) نميتونستن برن و پيشدستي بردارن ناچار ميوه ها رو با دست پوست ميكندن و آشغالاشو رو ميزاي سفيد تعبيه شده در راهروها ميريختن. البته اينا اغلب نمايندگان ادوار بودن نه مهموناي ويژه و همون روسايي كه به قول خبرگزاري "فارس" در اقليم سبز بهارستان گنجيدند ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:58 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب که داشتم از روزنامه برمی گشتم و منتظر تاکسی بودم یه خانم مسنی هم ایستاده بودم و می گفت : "روزولت" با مسافر "روزولت" سوار یه تاکسی شدیم، وسطای خیابون مفتح یه دختر خانم جوونی که کمتر از ۳۰ سال داشت جلوی تاکسی دست بلند کرد و گفت: مستقیم، راننده بهش گفت: هفت تیر می رم که دختر گفت من "۲۵ شهریور" میرم، اونم با ما همسفر شد، کرایشو که می خواست حساب کنه گفت: من سر "شاه عباس" پیاده میشم. راننده هم گفت: خانم شما اسمای قدیمی رو می گی من نمی دونم کجا می خوای بری، "شاه عباس" کجاست، سی ساله اسم این خیابونا عوض شده و من اسم قدیمشونو نمی دونم. دختر جوون با لحن عصبانی گفت: همون "قائم مقام". مسافر "شاه عباس" که پیاده شد، راننده با گلایه گفت مگه ایراد قائم مقام چی بود که این خانم باهاش مشکل داشت، لابد هر چی بوده از شاه عباس که بهتر بوده!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:2 توسط مریم
|
|
||