|
|
|
|
|
"تمام فرداها در نيم شبي به سراغت ميآيد، از تراكم فرداهاست كه خوابت نميبرد" حالا شده حكايت اين شباي من كه از فكر و خيال فرداها خوابم نميبره... فكر ميكنم بين زمين و هوا موندم و نميدونم فردا چي ميشه.
امروز توي اتوبوس يه خانمي با يه پسر بچه ۳- ۴ ساله كنارم نشسته بود و پسرك كلي سوال از مامانش پرسيد، خلاصه مامانه واسه اينكه از شر چرا هاي پسر رها بشه گفت تو برو تو مردونه بشين مگه مرد نيستي؟ پسر دوباره سوال كرد كه چرا؟ چرا مردا بايد اونور بشينن، مادر بيحوصله هم گفت چون مردن، پسر گفت پس با هم بريم، مامانه گفت من نميتونم بيام چون زنم، باز هم سره يه چرا جلو مامانش سبز كرد. اونقدر چراهاي پسر و جواباي سربالاي مادر ادامه پيدا كرد كه مامانه تهديدش كرد كه زياد حرف بزنه تنهايي پياده ميشه، باز هم پسره گفت:چرا؟ مامانه گفت: چون حوصله ندارم؟ باز پسره در اومد كه حوصله ندارم يعني چي؟ .... منم حوصله ندارم اما نميدونم يعني چي؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:46 توسط مریم
|
|
||