<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>انگشتان جوهری</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/</link>
<description>...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 28 Jul 2009 11:55:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>ز سرگذشت چمن دل به درد می آید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببند پنجره را باد سرد می اید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 11:55:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای بی هیاهوی من ...</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>این روزها به یمن حضور نگار خانم آخرین ماه مرخصیم رو میگذرونم و خلاصه از اخبار و فضای انتخاباتی دورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روزها یه زمانی رو برای چک کردن سایتهای خبری صرف می کنم تا کمی فضا دستم بیاد. حالا که بیرون از فضای رسانه ای عملکرد رسانه ها رو می بینم متوجه ضعف بزرگمون می شم. همه سایتها و روزنامه های ما این روزها تبدیل به ستاد تبلیغاتی شدن و مراجعه به اونها هیچ آگاهی واقعی در اختیار مخاطب نمی گذاره و تو هر کدوم سرک می کشی یه جوری فضا رو ترسیم می کنن که انگار کاندیدای مورد حمایت خودشون بالاترین رای رو میاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; تو کوچه خیابون هم که میری باز فضا دستت نمیاد چون حجم تبلیغات گول زننده است و مانع از دریافت نظر واقعی مردم میشه. با دوستان و آشنایان هم که تماس میگیریم نظرات متفاوتی دارن و واقعا گیج کننده است. نمی دونم حالا برای من اینجوریه یا حتی دوستایی که تو متن اخبار و جریانها هستن هم با فضای غیر قابل پیش بینی روبرو هستن... &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 09:40:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه چیز مدرن شده!</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>یادمه بچه که بودیم گاهی صدایی توی کوچه می پیچید و داد می زد: &quot;چراغ.. سماور ...رویی شکسته... پلاستیک کهنه می خریم&quot; و یادمه که ما هم تو عالم بچگی گاهی این صدا رو تقلید می کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سالی بود که دیگه چنین صدایی نشنیده بودم اما این روزا خونه هستم و توجهم به صداهای کوچه بیشتر شده. چند روزیه صدای مشابهی می شنوم اما نه چراغ و سماور و ... اون داد می زنه: &quot; میز ناهارخوری... مبلمان... رادیاتور.... دیگ موتورخونه  ... لوازم انباری می خریم.&quot; می تونم حدس بزنم که چند سالی دیگه بیان و فریاد بزنن که &quot;ال سی دی... مانیتور ... ماکروویو...لپ تاپ ... موبایل شکسته می خریم.&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 07:22:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناگهان نگار من </title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>
ناگهان نگار من چو آن مه نو آمد از سفر 
&lt;p&gt;هفتم دی ماه مسافر کوچولوی ما از سفر اومد...&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.picfa.ir/images/rnyaju0c7kpsv3rx7bt.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من مادر شدم و به نظرم این بزرگترین اتفاقیه که می تونه تو زندگی یه زن بیفته ... درسته که ۹ ماه تمام به این فکر کردم که با اومدن نگار ممکنه محدودیت هایی تو زندگیم ایجاد بشه و مدام نگرانی های رنگ و وارنگ سراغم می اومد و مدام به این فکر می کردم شاید هنوز آمادگی پذیریش چنین مسئولیتی رو ندارم اما با اومدن فرشته کوچولویی به نام نگار همه نگرانی ها جاشونو به شادی عجیبی داد که از لحظه شنیدن صدای گریه نگارم هنگام پا گذاشتن به این دنیا تا امروز که ۱۱ روز از عمر دردونه ام می گذره مدام خودم رو در آستانه شکسته شدن بغض و روانه شدن اشک شوق میبینم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهضت كفش در عراق </title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=472 alt=&quot;تظاهرات مردم عراق در حمايت از خبرنگار البغداديه &quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8709/ImageReports/8709251190/2_8709251190_L600.jpg&quot; width=278 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لنگه كفشايي كه خبرنگار البغداديه باهاشون سر بوش رو نشونه رفت رو همه ديدن و شبكه‌هاي ماهواره‌اي و تلوزيوني از صبح هزاران بار تصوير و خبرش رو پخش كرد، پوشش خبري شبيه ۱۱ سپتامبر بود، بدجوري تو برجك بوش خورد خيلي بدتر از اون بلايي كه سر برجاي دو قلو اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حس پرت كردن كفش يا يه چيزي محترمانه‌تر مثل خودكار سر اون كسي كه داره حرف مفت تحويل خبرنگارا مي‌ده هزاران بار به سرم زده و امروز احساس كردم اين خبرنگاره رو درك مي‌كنم، فقط اون شجاعت داشت اين فكرو عملي كنه. حس مي‌كنم خيلي از خبرنگارا گاهي اين احساس بهشون دست مي‌ده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا شايد دوستام فكر كنن كه خيلي خشونت طلب شدم و مثلا بگن كه ميشه با يه سوال كوبنده اين كار رو انجام داد اما خدايي كاري كه اين خبرنگار كرد رو خيلي مي‌پسندم چون هرگز بازتاب خبري يه سوال يا حتي يه اعتراض زبوني به اين گستردگي نيست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردم عراق هم لنگه كفشايي رو به دست گرفتن و دارن راهپيمايي مي‌كنن تا حمايت خود را از اين خبرنگار اعلام كنن و مثل اينكه نهضت كفش راه افتاده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 12:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حوصله ندارم، يعني چي؟</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&quot;تمام فرداها در نيم شبي به سراغت مي‌آيد، از تراكم فرداهاست كه خوابت نمي‌برد&quot;  حالا شده حكايت اين شباي من كه از فكر و خيال فرداها خوابم نميبره... فكر مي‌كنم بين زمين و هوا موندم و نمي‌دونم فردا چي ميشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز توي اتوبوس يه خانمي با يه پسر بچه ۳- ۴ ساله كنارم نشسته بود و پسرك كلي سوال از مامانش پرسيد، خلاصه مامانه واسه اينكه از شر چرا هاي پسر رها بشه گفت تو برو تو مردونه بشين مگه مرد نيستي؟ پسر دوباره سوال كرد كه چرا؟ چرا مردا بايد اونور بشينن، مادر بي‌حوصله هم گفت چون مردن، پسر گفت پس با هم بريم، مامانه گفت من نمي‌تونم بيام چون زنم، باز هم سره يه چرا جلو مامانش سبز كرد. اونقدر چراهاي پسر و جواباي سربالاي مادر ادامه پيدا كرد كه مامانه تهديدش كرد كه زياد حرف بزنه تنهايي پياده ميشه، باز هم پسره گفت:‌چرا؟ مامانه گفت: چون حوصله ندارم؟ باز پسره در اومد كه حوصله ندارم يعني چي؟ ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم حوصله ندارم اما نميدونم يعني چي؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 09:16:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وحدت ملي با يه وجب روغن </title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>ديروز شخصيت‌هاي سياسي از هر طيف و سليقه‌اي به ميهماني لاريجاني آمده بودند و آخرين روزي هم بود كه من به مجلس مي‌رفتم. گزارشش رو همه جا نوشتن و پخش كردن، حرف تازه‌اي براي گفتن نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه دشمناي سابق در كنار هم گل مي‌گفتن و گل مي‌شنفتن، خاتمي يادش رفته بود كه چه زجه‌هايي از دست سيماي لاريجاني مي‌زد، جنتي و كروبي با اون همه ناله و نفريناي مجلس ششم كه ديگه اواخر ديگه كروبي مي‌گفت من كه نطق مي‌كنم يه سري هم به صحراي كربلا مي‌زنم و زبان شكوه و گلايه از جنتي باز مي‌كرد، هاشمي با رقباش تو انتخابات رياست جمهوري نهم جمع شده بودن ... مهندس سحابي هم بود و با روح‌الله حسينيان خوش و بش مي‌كرد، چهره همه شاد و خندون بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزنامه كارگزاران تيتر زده بود &quot;تمرين وحدت ملي&quot; البته بدون احمدي نژاد. حافظه تاريخي ما اونقدر هم ضعيف نشده، اين مدل وحدت ظاهري و بي مبنا كه حتي مردم هم نه باور كردن و نه بهش اعتماد كردن رو دور دوم انتخابات نهم رياست جمهوري هم تجربه كرديم، همه دشمنان قديمي تبديل شدن به دوستاي صميمي و ايستادن پشت هاشمي، نتيجه اش رو هم ديدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه تعبيري يكي از استاداي فرهيخته ما به كار مي‌برد و مي‌گفت قدرت تو كشور ما مثل گوشته كه دست يه گربه مي‌افته وقتي كه يكي اونو مي‌گيره بقيه چنگ و پنجه مي‌اندازن كه به اون قدرت برسن الان هم فكر مي‌كنم اگه قدرت به دست حاضران نشست بهارستان بيفته نمي‌تونن دور يه ميز بشينن و با هم اين گوشت رو تقسيم كنن اونقدر به هم چنگ و پنجه مي‌اندازن كه ديگر وحدت فوري و ملي و ... همه چي از يادشون ميره....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم گوشت، دلم نيومد نگم ديروز تو حاشيه ضيافت بهارستان چه بخور بخوري بود. جلسه كه تموم شد  اعلام كردن كه نماز جماعت تو تالار آفتاب برگزار ميشه، خبرنگارا حساب مي‌كردن كه  اين همه آدم تو تالار آفتاب جا نمي‌شن، خلاصه از جايگاه تماشاچي‌هاي صحن كه به راهروهاي طبقه بالا رسيديم همزمان صداي اذان هم مي‌اومد و مهمونا هم از درهاي صحن در طبقه پايين خارج مي‌شدن  و البته در حالي كه صداي الله اكبر هم بلند شده بود به سمت ميز رنگيني كه ۶ نوع غذا و چند نوع دسر روش چيده شده بود رفتن. جالب اينجا كه كمتر برنج مي‌كشيدن و سعي مي‌كردن حجم معده رو با ماهيچه و مرغ و ماهي و ميگو و خورش فسنجون پر كنن. خبرنگارا هم از كريدورهاي طبقه بالا ناظر اين بخش ضيافت بودن و آمار مي‌گرفتن كه مثلا چندتا نماينده فعلي و ادوار مشغول غذا خوردن هستن و نماز جماعت رو فراموش كردن و چند نفر حاج آقا هستن و چند تا چهره آشنا هستن و چند تا سيني غذا خالي ميشه و دوباره ميز پر ميشه و خوشبختانه از سفره رنگين لاريجاني هم بي نصيب موندن كه البته جاي شكر گذاري داره ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميوه خوردنشون هم ديدني بود يه جايي براشون پيشدستي گذاشته بودن اما چون مسافت زياد بود (مثلا يكي دو متر) نمي‌تونستن برن و پيشدستي بردارن ناچار ميوه ها رو با دست پوست مي‌كندن و آشغالاشو رو ميزاي سفيد تعبيه شده در راهروها مي‌ريختن. البته اينا اغلب نمايندگان ادوار بودن نه مهموناي ويژه و همون روسايي كه به قول  خبرگزاري &quot;فارس&quot; در اقليم سبز بهارستان گنجيدند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 07:27:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاه عباس یا قائم مقام!</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>امشب که داشتم از روزنامه برمی گشتم و منتظر تاکسی بودم یه خانم مسنی هم ایستاده بودم و می گفت : &quot;روزولت&quot; با مسافر &quot;روزولت&quot; سوار یه تاکسی شدیم، وسطای خیابون مفتح یه دختر خانم جوونی که کمتر از ۳۰ سال داشت جلوی تاکسی دست بلند کرد و گفت: مستقیم، راننده بهش گفت: هفت تیر می رم که دختر گفت من &quot;۲۵ شهریور&quot; میرم، اونم با ما همسفر شد، کرایشو که می خواست حساب کنه گفت: من سر &quot;شاه عباس&quot; پیاده میشم. راننده هم گفت: خانم شما اسمای قدیمی رو می گی من نمی دونم کجا می خوای بری، &quot;شاه عباس&quot; کجاست، سی ساله اسم این خیابونا عوض شده و من اسم قدیمشونو نمی دونم. دختر جوون با لحن عصبانی گفت: همون &quot;قائم مقام&quot;. مسافر &quot;شاه عباس&quot; که پیاده شد، راننده با گلایه گفت مگه ایراد  قائم مقام چی بود که این خانم باهاش مشکل داشت، لابد هر چی بوده از شاه عباس که بهتر بوده!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طنز سياسي بدون شرح!</title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>ديروز يكي از نماينده‌ها با خبرگزاري فارس مصاحبه كرد و حسابي از محصولي دفاع كرد و حرفايي زده بود كه شك داشتم همين آدم اين حرفا رو زده يا اسمش اشتباه خورده چون دقيقا بازگشت ۱۸۰ درجه‌اي از مواضعي بود كه چهارشنبه گذشته تو مجلس داشت، حيفم مياد اين ماجرا رو من نقل كنم واقعيت خيلي گوياست. دو تا خبر رو اينجا ميارم تا هر كه خواست مقايسه كنه و طنز اين رفتارهاي مبتذل رو درك كنه و اگه خواست تو دلش بخنده: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر اول: چهارشنبه ۲۲/۸/۸۷&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نماينده ملاير: وزير پيشنهادي كشور درباره‌ي دارايي‌هاي خود توضيح دهد &lt;BR&gt;ابوترابي: اين تذكر وارد نيست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نماينده‌ ملاير در تذكر آيين‌نامه‌اي خود خواستار توضيح شفاف وزير پيشنهادي كشور درباره‌ي دارايي‌هاي خود شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گزارش خبرنگار پارلماني خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، ‌در پايان جلسه‌ي علني امروز حسن ونايي با استناد به اصل 142 قانون اساسي گفت: همه مي‌دانند خصوصيات بارز دولت آقاي احمدي‌نژاد ساده‌زيستي بوده و اين مساله در تمام 3 سال گذشته همواره در رسانه‌ها مشخص بوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وي افزود: اين روزها شاهد هستيم كه بمباران‌هاي بسيار زيادي در سايت‌هاي خبري و رسانه‌اي عليه دولت و مجلس انجام مي‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ونايي ابراز داشت:‌ من تعجب مي‌كنم كه چرا رييس جمهور افرادي را انتخاب مي‌كند كه سوالات و ابهامات زيادي از طرف دوست و دشمن درباره‌ي آنها مطرح است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وي تاكيد كرد: با توجه به دارايي‌هاي 30 تا 160 ميليارد توماني وزير پيشنهادي كشور، به طور صريح مجلس را در جريان قرار دهد تا مجلس و دولت بيش از اين تخريب نشوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابوترابي در پاسخ به وي گفت: اين تذكر شما وارد نيست، بايد تذكرات در چارچوب آيين نامه باشد و نمايندگان مي‌توانند در مسائلي كه در ارتباط با اداره‌ي جلسه است، تذكر دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتهاي پيام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر دوم: ۲۷/۸/۸۷&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ونايي در گفتگو با فارس: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راي اعتماد به محصولي به صلاح كشور است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبرگزاري فارس: نماينده ملاير در مجلس گفت: انتخاب هرچه سريعتر وزير كشور از سوي مجلس به صلاح جامعه و وزارت كشور است. &lt;BR&gt;   &lt;BR&gt; حسن ونايي نماينده ملاير در مجلس شوراي اسلامي در گفتگو با خبرنگار امور مجلس خبرگزاري فارس، با اشاره به تعامل دولت و مجلس گفت: با توجه به همت دولت نهم براي خدمت رساني بي‌منت به مردم و اگر اين 2 قوه بتوانند با توجه به حضور افراد توانمند در دولت و مجلس با يكديگر همكاري و تعامل خوبي داشته باشند مي‌توان گام‌هاي بسيار موثري را در كشور برداشت. &lt;BR&gt;وي افزود: سخنان امروز رئيس جمهور شائبه‌هايي كه در خصوص عدم همكاري دولت با مجلس وجود داشت را برطرف كرد. &lt;BR&gt;وي با اشاره به معرفي محصولي براي تصدي پست وزارت كشور توسط دولت گفت: صادق محصولي از افراد متخصصي است كه در دولت نهم حضور دارد و سوابق اجرايي كه وي از سال 57 بر عهده داشته اسن نشان دهنده توانايي ايشان براي تصدي اين وزارتخانه است و نبايد بخاطر شايعاتي كه برخي افراد در فضاي امروز جامعه ايجاد كرده‌اند جلسه راي اعتماد تحت‌الشعاع اين شايعات قرار بگيرد و از افراد متخصص براي تصدي اين سمت جلوگيري كنيم. &lt;BR&gt;وي افزود: صلاح جامعه و كشور در اين است كه اين وزارتخانه كه مادر وزاتخانه‌هاي ديگر است، سامان پيدا كند تا بتوانيم انتخابات رياست جمهوري دهم را در آرامش برگزار كنيم. &lt;BR&gt;انتهاي پيام/ &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 13:59:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اي كشته كه را كشتي </title>
<link>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>جلسه استيضاح علي كردان هر چند كه آروم شروع شد اما با معركه خواني بيژن نوباوه رنگ و بوي ديگه‌اي به خود گرفت ... ديروز خيلي وضعيت كردان ترحم برانگيز بود، نه كسي از دولت همراهش اومد نه تو مجلس كسي ازش دفاع كرد... خيلي ترسناك بود كه يه عده‌ كه هم كاسه و هم پياله بودن ديروز اينطوري به جون هم افتاده بود و تو صحنه‌هايي كه فقط ميشه غير انساني توصيفش كرد اينطوري همديگه رو مي‌دريدن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه ديروز مطلب مي‌نوشتم نگاهم اين بود كه كردان قرباني شده اما ديشب تا حالا كه دارم فكر مي‌كنم اين شعر از ذهنم عبور ميكنه كه : اي كشته كه را كشتي تا كشته شدي زار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا ميدونه كه كردان تاوان چه چيزي رو پس داد و اين سرنوشت خيلي عبرت آموزه به خصوص برا اونايي كه تو وادي سياست پرسه مي‌زنن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 09:28:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=angoshtejohari&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>angoshtejohari</dc:creator>
<guid>http://angoshtejohari.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
